|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 توسط دخترک عاشق
|
سوالهاي تموم شده
جوابهاي كوتاه شده
حوصله سر اومده
خوراكم نصف شده
خواب هام طولاني تر
اي بابا چه كرده باما اين فارغ التحصيلي
از نون خوردن هم مارو انداخته
كجا رفتي روزگارشيطونيام
يادت بخير
هيچ وقت يادم نميره
دنبال سوژه وخنده بوديم
استادودست مينداختيم وميگفتيم ما نبوديم
يادش بخير خاطرات حوزه رياست
اگه شما هم بوديد از خنده روده بر مي شديد
رييس دانشگاهم دست انداختيم
چه روزهاي داشتيم
برا خودمون كلي خوش بوديم
با دوستامون ميرفتيم پارك،سينما،بازار
ديدي بالاخره چي شد
هميشه فكر ميكردم زندگي شوخي و خندست
اما زهي خيال باطل
نبوديد ببينيت
چه كرد با من اين شوخي ها
بالاخره گرفتارم كرد
به دام عاشقي كشوندتم
تا به خودم اومدم
ديدم پريده ام
چه زود گذشت
اونوقتا تو فكر چي بوديم اما چي شد
.
.
.
اي بابا بي خيال گذشته ها ديگه گذشته
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 توسط دخترک عاشق
|
تو دلتنگیه دنیام
با هات عشقو شناختم
با این واژه خوشبخت
همه دنیامو ساختم
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 توسط دخترک عاشق
|
نقــاش بـاشـی! چـقــدر می گیـری بیایی و صفحه های سیاه دلم را رنـگ کنی؟ بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم یــــک روز آفتابی بکشی که نــــور آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد ... راستـــــی مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم نــرخ ِ خـنـــــده که گـــــران نیســــت؟
همه مرا ... به خنده هاي باصدا مي شناسند ؛... اين بالش بيچاره ، به گريه هاي بي صدا ..
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 توسط دخترک عاشق
|
'گاهی در انتظار
کاسه ی صبر که هیچ!
صبر کاسه نیز لبریز می شود.....!
هیچ وقت دوست نداشتم کسی رو منتظر بذارم حتی کسی که ازش خوشم نمیومده!!
یه جمله است که میگه: نزن با انگشت که میخوری با مشت!
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 توسط دخترک عاشق
|
خودت گفتی وعده در بهار است
بهار آمد دلم در انتظار است
بهار هر کسی عید است و نوروز
بهار عاشقان دیدار یار است . . .
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 فروردین1391 توسط دخترک عاشق
|
ماه که بالا مي آيد
تو نوشته مي شوي،
با تمامِ بودنت :
که پيشاني ات ماه بود
چشم هايت، خورشيد
خنده هايت، چکاوک نارنج زار.
ماه که مي رود آفتاب مي شود
باد ميآيد
کاغذهايم را ... تو را با خود مي برد.
مي شود ماه را با دست هايت نگه داري،
غروب نکند؟
مي خواهم درها و پنجــره ها را چفت کنم
و تــو را
براي هميشــه بنويسم
گر با من همراه ميشوي
کفشهايت را همين جا جا بگذار
من به هيچ کفشي اطمينان ندارم
وسوسه رفتن دارند
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردین1391 توسط دخترک عاشق
|
|
|
|
|
تو که یاری کننده ی حقی ...پس تو کجایی؟؟؟؟
چشمم را به در دوختم
تا ازتو پیراهنی از جنس انتظار را
بر تن کنم.
دستم را بلند
میکنم
تا اولین سیب سرخ را
از باغ وصالت
ب چ ی ن م
ولی......
دومین گاز نیامدنت بر روی آن
ماند.......
در حالیکه صدای
قدمهایت از انتهای کو چه می آید....
نوشتن سخت شده ....
وبیقراری آسان
بی قرارم
بی قرارم از دیر آمدنت
ثانیه ها زود تر از همیشه
به اتفاق لحظه ها رسیده اند....
پس لحظه ی آمدن تو
در کدامین ردپای قاصدکهای
عاشق
در دل جمعه فرا میرسد؟؟؟؟؟
بی قرارم
بیدارم
بی تابم
ب ی
را بردار
تا
از تو بی خبر نباشم.
بيا صاحب زمان
مشتاق ديدارتم
دلتنگ دلتنگتم.... |
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردین1391 توسط دخترک عاشق
|
همان غاری که از وارد شدن به آن واهمه دارید ، میتواند سرچشمه آن گنجی باشد که دنبالش می گشتید . . . تونل ها میگویند راه هست…. حتی در دل سنگ هیچ چیز به خویش وابسته نیست و همه چیز رهگذرند قبل از ورود به وادی قبر بیایید یکدیگر را بفهمیم و ببخشیم و خوب باشیم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 اسفند1390 توسط دخترک عاشق
|
محبوب من
خدايا، به هر كه دل بستم، تو دلم را شكستي، عشق هركسي را كه به دل گرفتم، تو او را از من گرفتي. هر كجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، و در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يكباره همه را برهم زدي و در طوفانهاي وحشت زاي حوادث رهايم كردي تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و به هيچ چيز اميدي نداشته باشم و هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نكنم. خدايا تو اين چنين كردي تا به جز تو محبوبي نگيرم و به جز تو آروزيي نداشته باشم و جز تو به چيزي يا به كسي اميد نبندم و جز در سايه توكل به تو، آرامش و امنيت احساس نكنم...
خدايا تو را بر همه اين نعمتها شكر ميكنم.
برگرفته از نيايش شهيد چمران
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 بهمن1390 توسط دخترک عاشق
|
همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت،
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
نه به این آتش سوزنده که لغزید به جام،
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاینده هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را می شنوم،
می بینم،
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت، همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را، تنها تو بدان!
تو بیا، تو بمان با من، تنها تو بمان!
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب!
من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند!
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر، تو ببند!
تو بخواه، پاسخ چلچله ها را، تو بگو!
قصه ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان با من، تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست،
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!
"فریدون مشیری"
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 بهمن1390 توسط دخترک عاشق
|
آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستینها را بالا بزن، آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو دست به کار شده است. " نهج البلاغه"
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 آذر1390 توسط دخترک عاشق
|
همسر عزیزم
قسم به یادت
که نامت را
بر تک تک ثانیه های عمرم
روی قلبم حک کردم
ونوشتم
تا ابد دوستت دارم...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 آذر1390 توسط دخترک عاشق
|
زیر خاکستر ذهنم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است زعشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
*****
عشقی آن گونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم ازاین که چرا
مانده ام زنده هنوز
*****
گاه گاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آردازاین بنده هنوز
*****
سخت جانی را بین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
*****
گر چه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
*****
گفته بودند که "از دل برود یار چو از دیده برفت"
سال ها هست که از دیده ی من رفتی، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
*****
دفتر عمر مرا
دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
هم چنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
*****
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
*****
"آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
*****
زنده یاد حمید مصدق
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 آذر1390 توسط دخترک عاشق
|
من عاشق آنم
که عاشقم باشد
من خواهان آنم که خواهانم باشد
من با کسی می سازم که با من همراه وهمدل باشد
ای عشقم تو آنی که همیشه با منی
پس من هم با تمام احساس زیبای که برای بودن دارم با تو می مانم تا با هم زندگیمان را با رنگ دوستی و صفا و صمیمیت بسازیم!
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 آذر1390 توسط دخترک عاشق
|
نه از آشنایان وفا دیده ام
نه در باده نوشان صفا دیده ام
زنامردمیها نرجید دلم
که از چشم خود هم خطا ها دیده ام
به خاکستر دل نگیرد شراب
من از برق چشمی بلا دیده ام
وفای تو را نازم ای اشک غم
که در دیده عمری تو را دیده ام
طبیبا مکن منعم از جام می
که درد درون را دوا دیده ام
حریم خدا شود چه شبها دلم
که خود را زعالم جدا دیده ام
از آن رو نریزد سر شکم به چشم
که در قطره هایش خدا دیده ام
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 شهریور1390 توسط دخترک عاشق
|
جا عطرتو پیچیده ، تنها صدای تو را میشنوم ، جایت در کنارم خالیست شاخه گلی را به جای تو میگذارم تا دیگر جایت خالی نباشد، تا دیگر تنها نباشم… تمام احساساتم سهم تو است ، جای تو تا ابد ، تا همیشه در قلب من است کاش برایت کم نباشم ، کاش برایت با ارزش باشم تا حسرتی در دلم نماند، تا با خیال راحت قلبم عاشقت بماند قلبم تنها با تو زنده است ، تو گلی و نفس میدهی به باغچه دلم… این تمام احساسات من است ، لیاقتت بیش از اینهاست ، این تمام دار و ندار من است…. در این کویر خشک و بی محبت یافتن گلی مثل تو معجزه بود ، دیدن باوفایی مثل تو رویا بود، با تو بودن افسانه بود حالا تو یک معجزه ای در قلب عاشق من ، تو زیباترین حادثه ای که تا ابد میمانی در قلب من… کاش برایت همیشگی باشم ، همیشه همینگونه باشی و من تو را داشته باشم تو را داشته باشم برای نفس کشیدن ، برای عشق ورزیدن ، برای ماندن تو آمدی و دلم از غمها رها شد ، حالا احساساتم با تو زیبا شده ، عشق آمده و دلم غرق در امواج مهربانی هایت شده…. به تو پناه آورده ام ای چشمه زلال دلم ، به تو پناه آورده ام ای بود و نبودم ، مرا در میان خودت بگیر تا اسیر آغوشت شوم ، تا برای همیشه پشت میله های آن آغوش گرمت زندانی باشم…
نوشته شده در تاريخ شنبه 11 تیر1390 توسط دخترک عاشق
|
ساعت را نگاه می کنم دل شب است و باز من بیدارم... چیزی در درونت بی خوابت کرده اصلا چند وقت است زیاد معنای خواب شب را درک نمی کنی... چند صباحی فاصله افتاد فکر کردی دیگر تمام شد و اما نشده بود... کتاب را دستت می گیری اما هنوز نقطه رهایی را نمی فهمی باید خسی شوی تا بخوانیش... خس نشده میقاتم آرزوست... دلم نوشتن می خواهد... بنویسم برایت خوب است؟ رهایش کن ...باز هم در بند خویش... چقدر این تعلق آزارت می دهد تا کجا؟ فکر می کنی چرا چنین شده؟بی ربط نمی نویسی؟ یاد سحرهای رمضان بخیر... رزق میخواستی آنهم چه رزقی برای هر سالت... یادت می آید چقدر از دل می خواندیش؟اصلا هوا؛ هوای امروز غروب است به سه روز هم نکشید که بخوانیش؟ سحر و حمد شفا و دل شب و... هزار بار به نامهای عظیمت هر سه قدر... و باز راه شش گوشه آسمان و دعوت و اتمام حجت و... راستی چقدر فرصت کوتاه است ... فقط تو می دانی چه می گویم و اشک ها که محرم رازهای نهاند... راستی سید مهدی خوب گفته که : غم به جراحت می ماند یکباره می آید اما رفتنش با خداست... یک دل یا دو دل، چه فرقی می کند؟ مهم این است که دلی در میان است... یک دلی یا دو دلی... دل را هم که بی درد نخواستم... اصلا بی دلی نخواسته ام... حالا چرا دو دل شدم تو می دانی... ما را که به چله نشینی نخوانده اند اصلا خوانده شدن را خودت اول باید بخواهی... مگر می شود بخواهی نخواندت؟ اذن لبیــک را هم خودش می دهد... به هر دین که هستی باش اما می گویمت نمی شود...باور نمی کنی؟ سوگند میخورم که بخوانی اش عجیب هم درد و هم درمان می دهد... حالا فکرهایت را بکن درد می خواهی یا درمان؟ مرهم زخم می خواهی یا هجران؟ دنیایی سادگی می خواهی یا ... هرچه می خواهی کافیست لب تر کنی صلاحت که باشد بیش از خواسته ات می دهد و... و اگر نباشد تمام جانت را بسوزان ... پر و بال بر زمین و آسمان بکوب خبری نیست که نیست... حکمتش را درک نمی کنی یعنی همین... حالا هی آرزو کن و دستت را بگیر به سمت نور بسوز که می خواهد ساخته شدنت را تماشا کند...حیفت نمی آید نگاهش را دریغ کند؟ معرفت نداشته باشی می شود همین ... اینهمه نگاهت می کند و برای یک آنچه دلت خواست نشد یادت می رود و حکمت می طلبی... من که حکیم نیستم اما او هست ... آنچه خدا خواست همان می شود... پس حالا که آرام شدی بخوانش و یادت باشد داعیه خس شدن به میقاتش را خودش بخواهد امضا می کند... و نخواهد بی قراری چرا... پس هر آنچه تو بخواهی ... « تعز من تشاء و تذل من تشاء »...
راستی یادم نرود زمزمه کنم با دلم که ... از كسى كه " رحمتش بر غضبش پيشى گرفته" و بندگان را براى رحمت آفريده، نه براى خشم و عذاب، غير از اين چشمداشتى نيست... پس هر چه عطا کنی رحمت است ...
خدایا من تسلیم... دارند اذان می گویند...
نوشته شده در تاريخ شنبه 11 تیر1390 توسط دخترک عاشق
|
فرق است میان آنکه یارش در بر ... با آنکه دو چشم انتظارش بر در ...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 تیر1390 توسط دخترک عاشق
|
هر گاه نتوانستی اشتباهی را ببخشی
آن از کوچکی قلب توست
نه از بزرگی گناه

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 5 تیر1390 توسط دخترک عاشق
|
چشمان شما مانند مواد منفجره ، مي توانند احساسات مردم را به تكاپو و هيجان وا دارند . افراد موفق مي دانند كه نگاه هاي عميق و طولاني مي توانند بسيارمفيد باشند ، بخصوص ميان دو جنس مخالف . در كارهاي اداري ، حتي زماني كه طرف مقابل از احساسات عاشقانة شما آگاه نيست ، زبان و نگاهي نيرومند مي تواند تأثيري عميق و نافذ بر زن و مرد بگذاريد . اين نوع نگاه توأم با ادراك و احترام ، احساسات دروني شما را القاء خواهد كرد .
راهكاری( براي زنان )
زبان نگاه
فكر كنيد ،چشمان تان با شيريني لذيذ و دلنشيني به چشمان مخاطب تان چسبيده است .
حتي بعد از پايان سخنان تان نيز به نگاه هاي تان ادامه دهيد . لازم است سويي ديگر را بنگريد ، اين كار را به آهستگي و بدون جلب توجه انجام دهيد ، آخرين چسبندگي هاي شيريني را آن قدر بكشيد تا سرانجام تمام شود .
راهكاری( براي مردان )
زبان نگاه
هنگام حرف زدن با مردان ، ازروش نگاه هاي پرنفوذ استفاده كنيد . ولي زماني كه مي خواهيد دربارة مسائل شخصي صحبت كنيد ، از نگاه هاي كوتاه تري استفاده كنيد . تا مخاطب تان احساس نكند مورد تهديد قرار گرفته يا منظور شما را به درستي درك نكرده است .
ولي در برخوردهاي روزمره ، ارتباط چشمي خود را به تدريج افزايش دهيد و وقتي با زني همكلام شديد ، ازاين شيوه بيشتر استفاده كنيد . اينك روش مهمي را مطرح مي كنيم كه باعث مي شود شما فرد پر منزلتي جلوه كنيد .
نوشته شده در تاريخ جمعه 3 تیر1390 توسط دخترک عاشق
|
جملات كوتاه انگيزشي
- با استعداد متوسط اما پشتكار متوسط به هر چه بخواهيد مي رسيد.
- اگر در كارها جديت به خرج ندهيد بي استعدادترين افراد مصمم و با اراده از شما پيشي مي گيرند.
- كارتان را آغاز كنيد توانايي انجامش به دنبال مي آيد.
- خداوند به هر پرنده اي دانه اي مي دهد ولي آنرا داخل لانه اش قرار نمي دهد.
- اثر كمرنگ ترين نوشته ها بيشتر از قويترين حافظه هاست.
- مردان شجاع فرصت مي آفرينند و ترسوها و ضعيفان منتظر فرصت مي نشينند.
- تغييرات غيراصولي هرج و مرج ايجاد مي كند و تغيير نكردن پوسيدگي است.
- گوش شنوا زير بناي مهارتهاي ارتباطي است.
- دشوارترين قدم همان قدم اول است.
- هرگز چيزي تغيير نيافته اين ماييم كه عوض مي شويم.
- براي شنا كردن در جهت مخالف رودخانه سختكوشي لازم است وگرنه هر ماهي مرده اي مي تواند در جهت آب شنا كند.
- آن قدر شكست خوردن را تجربه كنيد تا شكست دادن را بياموزيد.
- رمز سلامتي قرار دادن كمي هيجان به جاي آسايش است.
- كتاب معلمي است كه بدون عصا و تازيانه ما را تربيت مي كند.
- فردي كه به خود اطمينان دارد محتاج تعريف ديگران نيست.
- آنچه هستيد بهتر شما را معرفي مي كند تا آنچه مي گوييد.
- از فعاليتهاي بزرگ نهراسيد زيرا هر فعاليت بزرگي را مي توان به فعاليتهاي كوچكتر تقسيم كرد.
- همواره به خاطر داشته باشيد آخرين كليد باقي مانده شايد بازگشاينده در قفل باشد.
نوشته شده در تاريخ شنبه 28 خرداد1390 توسط دخترک عاشق
|
به نابودی کشوندیم تا بدونم
همه بود و نبود من تو بودی
بدونم هر چی باشم، بی تو هیچم
بدونم فرصت بودن تو بودی
همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی آره، تمومه
همین که اول و آخر تو هستی
به محتاج تو محتاجی حرومه
پریشون چه چیزا که نبودم
دیگه می خوام پریشون تو باشم
تویی که زندگی و آبرومی
باید هر لحظه مدیون تو باشم
فقط تو می تونی کاری کنی که
دلم از این همه حسرت جدا شه
به تنهاییت قسم، تنهای تنهام
اگه دستم تو دست تو نباشه.
نوشته شده در تاريخ شنبه 28 خرداد1390 توسط دخترک عاشق
|
یادش بخیر اون روزگار فصل قشنگ ِ کودکی عروسکا زنده بودن قبیله ایی عــروسکی
یادش بخیر اون روزگار فصل بهار و اطلسی هنوز تنم پُـر نبود از حس ِ غریب ِ بی کسی
قلبا از آهن نبودن رفیقا دشمن نبودن دنیا پُـر از قشنگی بود سکوت ِ ماه و پشت ِ بوم قصّه های نیمه تموم خوابای خوب ِ رنگی بود
نوشته شده در تاريخ شنبه 28 خرداد1390 توسط دخترک عاشق
|
بياييد ، از لبخند زدن شروع كنيم .
افراد موفق مي دانند يكي از قوي ترين سلاح ها لبخندشان است ، به همين دليل كاري مي كنند ، با اين شيوه بيشترين تأثير را بر بيننده بگذارند .
لبخندهاي كوتاه و مصنوعي ، امروزه كاربرد چنداني نداردو در هزارتوي دنياي امروزديگر هيچ تأثيري را بر جاي نمي گذارد .به رهبران بزرگ دنيا ، كساني كه سخنراني هاي اساسي ، ايراد مي كنند ، يا صاحبان شركت هاي معتبر و مشهور نگاه كنيد . هيچ يك از آنها را در حال لبخند زدن نمي بينيد . افراد با نفوذ و نامي نيز در همة طبقات اجتماعي ، اين چنين اند ، ولي وقتي خطوط لبخند بر چهره هاي شان نقش مي بندد ، آن قدر قدرتمند عمل مي كند .و كه دنيا را به لبخند زدن وا مي دارد ...
... ادامه دارد
نوشته شده در تاريخ شنبه 28 خرداد1390 توسط دخترک عاشق
|
آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود
مصمم تر است.
سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد.
اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.
در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.
گاهی لازم است كوتاه بيايی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست
و عبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوز که نبینی....
صبور بايد بود........ اما مصمم.
نوشته شده در تاريخ جمعه 27 خرداد1390 توسط دخترک عاشق
|
حضرت علی (ع)در سخنی گوهر بار می فرماید:بزرگترین کامیابی و سعادت از آن کسی است که به خود شناسی نائل شود.
بنابرین انسان برای اینکه به آن کامیابی و سعادت برسد نیازمند این است که خود را به عنوان یک موجود پیچیده بهتر بشناسد وآگاهی کاملی از خود چه از لحاظ رفتاری و چه از لحاظ شناختی کسب کند واز شخصیت خود که به سان گل سرخی است توجه و محافظت نمایدواگر انسان بتواند به این آگاهی دست یابد از بهداشت روانی سالمی برخوردار خواهد بود.
بنابراین انسان برای این که به خود شناسی برسد باید یک سری مهارتها را یاد بگیرد و این امر مهم به خود فرد بستگی دارد برای این که تا چه اندازه مایل است خود را بشناسد و استعداد های نهفته وجودی خود را شکوفا کند.
در پایان ما انسان ها خیلی نکته ها را میدانیم که اگر به آن دانسته ها و نکته ها عمل کنیم زندگیمان بهتر از این خواهد شد و به آرزوی آرمانیمان که خوب زیستن در آرامش و اطمینان خاطر است نائل می گردیم.
بخش اول
خودتان باشید.این گونه به اطمینان خاطر می رسید.خودتان را به شکلی که هستید بپذیرید ودر هر کاری که می کنید با خود صادق باشید ومسئولیت تمامی چالش های راکه پیش روی شما قرار می گیرد برعهده بگیرید و به اعتماد به نفس برسید .
در زندگیتان سعی کنید برای خودتان مهندسی به تمام عیار باشید یعنی اینکه ببینید با چه کسی در رابطه اید ونشست وبرخاست دارید چون در زندگی و آینده تان تاثیر مستقیم دارد.
...ادامه دارد.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 خرداد1390 توسط دخترک عاشق
|
محاکمه عشق
جلسه محاکمه عشق بود
و قاضی عقل
و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود
یعنی فراموشی
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق
اهای چشم مگر تو نبودی که هر روز ارزوی دیدن اونو داشتی
ای گوش مگر تو نبودی که در ارزوش شنیدن صداش بودی
یا تو ای لب مگر تو نبودی که در اتش بوسه زدن به او میسوختی
و شماپاها که همیشه اماده رفتن به سویش بودید
حالا چرا اینچنین با او مخالفید
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :دیدی قلب همه از عشق بیزارند
ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را ازرده
چرا هنوز از او حمایت میکنی
قلب نالید:که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود
و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کارثانیهقبل را تکرار میکند
و فقط با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم
پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 خرداد1390 توسط دخترک عاشق
|
خدا مشتي از خاك را بر گرفت.مي خواست ليلي را بسازد. از عشق خود در ان دميدو ليلي بيش از ان
بداند عاشق شد.
ليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد.
گل دادا سرخ سرخ. گلها انار شدند داغ داغ.
هر اناري هزار تا دانه شد. دانه ها عا شق بودند.
دانه ها توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بودانار تركيد.
خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.
مجنون به ليلي اش رسيد. خداگفت.راز رسيدن فقط همين بود.
كافيست انار دلت ترك بخورد. ساليا نيست كه ليلي عشق مي ورزد.
ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خدا در او دميده است .
وهركه خدا در او بدمد عاشق ميشود.
پس بياييد با خدا اشتي كنيم..................................
تقديم به اونايي كه عشقشون پنهونه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 خرداد1390 توسط دخترک عاشق
|
شکستن دل،به شکستن استخوان دنـده می ماند
از بیرون همه چیز رو به راه است
اما........
هر نفس درد است که می کشی.......
امشب سخت دلم شکست بغضی عجیب دارم
میان همه خستگی هایم
فقط همین کم بود که .....
با خودم زمزمه میکنم......
بشکست دلم کسی صدایش نشنید آری دل من بی صدا میشکند
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 خرداد1390 توسط دخترک عاشق
|
دنیاکوچکتر از آن است که گم شده ای در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند!
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
و بی رحم ترینشان دربـــــــــرف
آن چه به جا می ماند ردپایی است و خاطر ه ای....
خاطر های که هرازگاهی پس می زند مثل نسیم سحری
پرده اتاقت را.........
|